حكيم ابوالقاسم فردوسى
1161
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو بنشست موبد نهادند خوان * ز موبد بپالود رنگ رخان بدانست كان خوان زمان ويست * همان راستى در گمان ويست خورشها ببردند خواليگران * همى خورد شاه از كران تا كران چو آن كاسهرود زهر پيش آوريد * نگه كرد موبد بدان بنگريد بران بدگمان شد دل پاك اوى * كه زهرست بر خوان ترياك اوى چو هرمز نگه كرد لب را ببست * بران كاسهء زهر يازيد دست بران سان كه شاهان نوازش كنند * بران بندگان نيز نازش كنند ازان كاسهرود برداشت مغز استخوان * بيازيد دست گرامى بخوان بموبد چنين گفت كاى پاك مغز * ترا كردم اين لقمهء پاك و نغز دهن باز كن تا خورى زين خورش * كزين پس چنين باشدت پرورش به دو گفت موبد بجان و سرت * كه جاويد بادا سر و افسرت كزين نوشه خوردن نفرماييم * بسيرى رسيدم نيفزاييم به دو گفت هرمز بخورشيد و ماه * به پاكى روان جهاندار شاه كه بستانى اين نوشه ز انگشت من * برين آرزو نشكنى پشت من به دو گفت موبد كه فرمان شاه * بيامد نماند مرا راى و راه بخورد و ز خوان زار و پيچان برفت * همى راند تا خانهء خويش تفت ازان خوردن زهر با كس نگفت * يكى جامه افگند و نالان بخفت بفرمود تا پاى زهر آورند * ازان گنجها گر ز شهر آورند فرو خورد ترياك و نامد به كار * ز هرمز بيزدان بناليد زار يكى استوارى فرستاد شاه * بدان تا كند كار موبد نگاه كه آن زهر شد بر تنش كارگر * گر انديشهء ما نيامد ببر فرستاده را چشم موبد بديد * سر شكش ز مژگان برخ بر چكيد به دو گفت رو پيش هرمزد گوى * كه بختت ببرگشتن آورد روى بدين داورى نزد داور شويم * بجايى كه هر دو برابر شويم ازين پس تو ايمن مشو از بدى * كه پاداش پيش آيدت ايزدى تو پدرود باش اى بدانديش مرد * بد آيد برويت ز بد كار كرد چو بشنيد گريان بشد استوار * بياورد پاسخ بر شهريار سپهبد پشيمان شد از كار اوى * بپيچيد ازان راست گفتار اوى مر آن درد را راه چاره نديد * بسى باد سرد از جگر بر كشيد بمرد آن زمان موبد موبدان * برو زار و گريان شده بخردان چنينست كيهان همه درد و رنج * چه يازى بتاج و چه نازى بگنج كه اين روزگار خوشى بگذرد * زمانه نفس را همى بشمرد [ كشتن هرمزد سيماه برزين و بهرام آذرمهان را ] چو شد كار دانا بزارى بسر * همه كشور از درد زير و زبر جهاندار خونريز و ناسازگار * نكرد ايچ ياد از بد روزگار ميان تنگ خون ريختن را ببست * ببهرام آذر مهان آخت دست چو شب تيره تر شد مر او را بخواند * بپيش خود اندر به زانو نشاند به دو گفت خواهى كه ايمن شوى * نبينى ز من تيزى و بد خوى